تبليغاتX
دوستان ادیب و شاعرم مدتی است که عزیز ترین کس و کارم یعنی مادر عزیزم بر اثر سکته ی مغزی در کما بسر می برد مادری که تنها پناه این شاعر رنج دیده و بی پناه ایران زمین بود دوستان خوبم به دعای همه ی شما نیازمندم عزیز کلهر موجود زجر کشیده و فقیر و بی بضاعتی است که همواره در رنج و فقر و بدبختی روز گار را سپری نموده است از همه شما طلب دعا می کنم برادر درد کشیده و نگون بخت شما عزیز کلهر
عزیز کلهر بنیانگذار شعر وحشت در جهان

عزیز کلهر اولین ایستگاه تاریکیست از آن بپرهیزید چرا که این مرد اوار هزار ویرانیست

قسمتی ازنخستین دکترین ادبی شعر وحشت به قلم عزیز کلهر بنیانگذار شعر وحشت ایران

 ۰۹۱۶۸۶۱۰۱۳۷

 نخستین دکترین ادبی شعر
 

 وحشت در جهان

 

به قلم   حنجره زخمی زاگرس

 

عزیز کلهر

 

 

شعر وحشت 

 

 

 

 محو در تفکر آخر زمان است 

 

 

 عکسی از عزیز کلهر ۱۳۷۴    زمستان

 

 

مقدمه

 

عصیانگری چون من که ریشه در گستره ی

موهوم وحشت دارد

و بر مدار مورب و مسموم ویا مهیج مرگ می چرخد

جز سایه گزینی در حوالی گورها و پوست اندازی در دامنه ی بدخیم درد ها ورنج ها
عایدی ندارد

من که حلول کرده ام در میان هر ان چه جهنم و تیره روزیست

فرمان مرگ خود را بار ها از دهانه ی دوزخی هزار دره و گرداب شنیده ام

اما تن در عذاب مذاب گریه هایی سپرده ام

که شبانه نیم رخ تکیده ام را جز به خون سرخی نمی بخشد

این جاست که آ واره گی روح را در پس این همه سرابهای متعفن بارها تجربه کرده ام

و خطوط نا خوانایی ازسر نوشت را ناخوداگاه از متن پیچیده ی آینده ربوده ام

و هولناکترین لحظات ان را دیوانه وار در برزخ بی پناهی و پوسیدگی سروده ام

اینک هر نیمه شب در میعادگاه مردگان زمین زوزه های وحشت بر انگیز

مرا کسانی درک می کنند که تنها مزد انها ماندگاری در این مرداب خود ساخته است

اینک برهنه از میل به زندگی و دلخور از جامی که در ازل روز

بی اختیار در گلوگاهم ریخته اند تن به تهوع کلماتی می دهم

که روح فرسوده ی هر انسانی را به بیراهه می کشاند و در تنازع برای بقا

هر بار به جبر و فشار چنگال تیز کرده ی خود را

به لاشه ی ملتهب و زونا زده ی زمین می کشم واز ان نیرو که از بالا بند بندم را باز می کند

و از ان سمت که چون گردبادی مجموعه ی استخوانی پوسیده ام

را در گوری به اندازه ی دنیا می چر خاند می خواهم

فرصتی که به دقت صدای اونگ شومی که ثانیه ها را به جلو جریان می دهد

خاموش شود
تا زمین در زاویه ای به اندازه ی چشم های مترسکی چوبین در مزرعه ای سوخته

فقط و فقط یک بار حقیقت را ببیند و دیگر نچرخد 



دکترین جهانی شعر وحشت منتشر شد




روزهاي سختي برزمين گذشته است، روزهايي تاريك، تاريخ جهان همواره پرازصداهاي دلخراشي ازجنگها، خونريزي وكشتار، برادركشي ونسل براندازيهاست.

انسان به مثابه چرخي بوده كه بي آنكه بخواهد باراين همه وقايع را ازبدو آفرينش تاكنون كشانيده است وصداي شكستن خود را بين اين همه تنازع بارها شنيده است.

ازهمان روزنخست برادركشي چاشني تاريخ شد وجنگهاي فزون خواهانه خرابه هاي بسياربرجا گذاشت.

جاه طلبي انسان وحس سيري ناپذيري وي دست مايه كثيف كشتارشد تا غضب وتجاوز، تعدي وهتاكي ازنرون گرفته تا چنگيز، ازآتيلا تا هيتلر، بسترقصه هاي تاريخ شدند.

انسان سرگرم خونخواره گي شد، سرگرم هم نوع كشي وتاريخ را با خون وتباهي نوشت، ويرانه ها را ويرانتروآباديها را ويران وسياست شهرهاي سوخته را به اجراء گذاشت وبردگي را گسترش بخشيد وبسترمناسب تعالي براي رشد عقلايي انسان را به جهنم مبدل ساخت وجهل را دانش فزون طلبي معرفي كرد.

چوب وسنگ وماه را پرستيد، حرمتي كه براي گاوقائل شد براي انسان هم نوع خود منتفي دانست وانسان را زيرپاي گاوسربريد.

جهالت همچنان سير سنتي خود را طي كرد وبرمدارناداني آنقدركشت كه بوي تعفن تاريخ بلند شد. گروهي سيرتحولات تاريخ را جبري مي دانستند وگناه اعمال ننگين انسان را درمسيرتاريخ به گردن يك نوع جبرفلسفي مي انداختند.

گروهي ديگرارادي تعبيرمي نمودند واحكام صادرمي كردند.

اين دوگروه اومانيسم را درحوزه ارادي وجبري با پادرمياني تاريخ به يك سمت مي كشاندند. آن هم تبرئه كوركه قانون بقاي كشتاررا تثبيت مي كرد واين نيرنگ جهل فلسفي ست.

اينان هرگزتصميم خود را درمورد انسان وحالات رواني با منشاء پوچي وديد هيچ گرايانه ي انسان به نقطه پاياني يعني فنا عملي نكرده بودند وبررسي اين نوع پيامدهاي شوم وتاريك را هرگزبه حوزه نقد روانشناختانه نكشانيده بود واگرلحظه ايي نيزبه اين مقوله ناخنكي زده اند متاسفانه حاشيه گرايي دراين موضوع محرزاست.

پرمسلم است كه رفتارهاي تاريك انسان ازعصرآفرينش تا چالش برانگيزنده دوران پرستش پوچي وبت يابي، بردگي وبرده داري ومريد ومراد گرايي را، عامل ظهورپيغمبران شد.

اديان الهي با رسولاني متنوع نيزدرزندگي بشرپديد آمدند، بشرايمان آورد واخلاق ورفتارگرايي الهي، مذهبي را چراغ راه تاريكي دانست وآنها را تكريم نمود.

مدتي نگذشت، حس غريزي گرايش به لذتهاي ممنوع، چنگالهاي تيزانسان را دوباره فاش نمود يا عصيان كرد يا دربرابراديان ديگرايستاد ويا خواست تا سيرصعودي خود را بازهم با صف آرايي دين بار ازنوع اعتقادي وايدئولوژيكي تكميل سازد.

ازاين رو به جاي نقد عالمانه ي هم نوع كشي ويا غيره نيزه ها را تيزكردند، شمشيرها را بيرون كشيدند وبازهم تراژدي كشت وكشتاربه راه افتاد.

جنگهاي كوچك، نزاع هاي محلي درابعاد قصبه ويا روستايي، تصفيه حسابهاي قومي،قبيله اي به تنازع هاي ايدئولوژيكي مبدل شد وجنگهاي امپراطوري صليبي به راه افتاد.

واين بارفلسفي تر، دهشت ناكتر، مرگ هم را مباح مي دانستند وكلمه ذبح به سادگي صادر مي شد. سايه ي وحشت وهراسناكي جهان را هدف قرارداد ورفتارهاي تاريك متن مقدس اديان را نشانه رفتند تا اينكه انسان پوتوليزم را مانع رشد وتعالي خود دانست وكسانيكه درچنبره چكيده هاي پوتوليسمي مي چرخيدند را واپسگرا ومرتجع معرفي نمودند.


فلاسفه مدرنيته آمدند وجا پاي پيامبران نهادند وهريك با ارائه و افریدن مكتب ها وايسم هاي مختلف صادره ازآبشخورهاي غربي وشرقي، آفرينش نحله هاي روشنفكري را برعهده گرفتند وپايگاه هاي اجتماعي وسياسي خاصي را بنا نهادند.

رنسانس درحال وقوع بود كه بشرازلحاظ علمي سيرتاريخي كندگرا را كنارزد وسرسام آور به سرعت به توليد، كشف واختراع وابداعات حائزاهميتي دست يافت.

كم كم مرزبندي هاي تكنولوژيك وژئوپلتيكي به قدرت رسيدند.

انسان كنارگذاشته درميان دود وآهن با طرحي نوستالوژيك متولد شد، اعتقادات مذهبي رنگ باخته با اثربخشي زندگي مدرن دركنارمكاتب ايسمي بارديگرعقده هاي تاريخي كوروبه خواب رفته ي سردمداران سياسي جهان را بدجوري جنباند . ايسم ها كه تعدادشان ازاديان الهي فراتررفته بود بارديگربه علت تناقض هاي فراوان واشكال متفاوت درتعريف وتوجيه انسان وحس برتري جويانه اي كه تئوريس هاي خرده پا ازآنها كرده بودند به جان هم افتادند وبه توليد وتكثيرسلاحهاي كشتارجمعي انسان روي آورد.

حمله هاي اقتصادي ويرانگر، شورش هاي سياسي ، اجتماعي - جنگ هاي الكترونيكي نبردهاي سهمگين سرد جهالت عالمانه ي انسان را برملا كرد.

ميليونها انسان بي گناه مابين جنگهاي جهاني اول ودوم وخرده جنگها وتسويه حسابهاي نژادي، ايسمي زيرباران بمب هاي خوشه ايي، اتمي وشيميايي خاكسترشدند.

اينك سايه جنگها برسردنيا كوتاه نيست، درچهارگوشه جهان پيامدهاي منفورتنازع برپاست، جنگ فقروايدزوبيماريهاي مهلك رواني، اعتياد، وقوع حوادث عذاب گونه، آماربي خانمانها، فحشا وكودكان كارگر، زنان بي سرپرست، جرم وجنايت، خود كشي واحياي دوباره وديگرگونه اي ازنژاد پرستي، اشغال گري وانحرافات اخلاقي، بشريت را رو به پرتگاه هدايت نموده است.

حقيقت اين است انسان برسرشاخه اي نشسته است وشاخه زيرپاي خود را دارد بي هيچ تاملي مي برد.

اينجاست كه وحشت آخرين احساس انسان به هستي براندازشده ايي است كه انتظارش را مي كشد.

اينجاست كه انسان واحساس آن به آينده تاريكتراز شبي ست كه ماه پشت ابرمانده است اما نشانه هاي آخرالزماني يكي پس ازديگري درحال وقوع است .

خروج سفیاني ودجال، آتشي كه ازانتهاي عدن بلند مي شود وجهاني را به صحاري اورشليم ... مي كشاند، زلزله ها ي زياد درزمين، سيل وزنا با محارم، سختي معاش، امراض لاعلاج درزمين، ظهورآفات هاي اخلاقي، فقر، فساد، تبعيض مسيري را ترسيم نموده ازجهنمي خود ساخته كه گريزازهواي خاكستري آن مستلزم پانهادن روي تمامي جنازه هاي تاريخ است.

دراين يخبندان وآشفتگي، گيج روي وكج مداريها مكاتب هنري وژانرها عميق ترين تاثيرات را پذيرفته اند. ژانر وحشت درشعرمعاصرپرده ازپنهان ترين لايه هاي نامتعارف از تصوير حس وفهم گرايي ها برمي دارد و به توصيف وتفهيم هرمنوتيك درمحتوا واوضاع موجود را بدون كم وكاست درفيلترهاي بينشي خود عبورداده اند وبا ابزارهاي هنري ومكتبي كه دراختياردارند به تشزيع وكالبد شكافي موضوعات مي پردازند. ريختن اين پرسه كه حول محوررفتارتاريك انسان درادوار مختلف تاريخ دارد ونيل آن به سمت هيچگرايي وپوچ پنداري است جز ازعهده اشكال متعارف اين مكاتب فوق برمي آيد ديگرراه چاره ايي متصورنيستم.

وحشت تراژدي نيست ،جنبشي براي تحقق بخشيدن و رسيدن به پست مدرنيسم نيست،پلوراليسم و کثرت گرايي در آن منوط به درک وقايع در حال جريان است ، اما شدت آن در حوادث آخرالزماني با طيفي از اضطراب و کنش هاي غير طبيعي همراه است .


پايه مستدل اين امر محکم است که روزگاري فراخواهد رسيد که کودکانمان را با لباس هاس ضد شيميايي بخوابانيم ويا مانند وال ها اقدام به خودکشي دسته جمعي بزنيم .


فکر مي کنم نظام هستي که بر اساس حرکت دوار دايره هاست دچار اختلال در محاسبه ها مي شود و روند هندسي جهان تغيير مي کند ، ذرات منحني کلوني بزرگي از بي نظمي و آنارشي گري را تشکيل مي دهند و عصر برخورد ،سقوط ، و ازهم گسيختگي و رهايي از مدارهاي معين ،آغاز مي شود ، هيچ تئوري پيشگيرانه هاي نمي تواند روند جريانات و وقايع آخرالزماني را متوفق کند .

وحشت يک تفکر آخرالزماني است ،که در پرسه ي اجتماعات بشري رخ مي دهد، و ديدگاه هاي فلسفي وابسته به آن بسيارند اما متفاوت با آنچه که در هاليود يا هالووين به خاطر ايجاد فضاي رعب و هراس بکار رفته است ، متغير ودر تضاد با نحله هاي منحرف تعريف شده از فضاي اضطراري و زنگهاي خطري که در فيلم هاي عصر جديد براي مرعوب کردن مخاطب ترسيم شده اند .

ژانر وحشت در شعري که پايه ريزي کرده ام ، سعي در ايجاد هيجان نيست ، روي ديگري از سکه هاي ضرب شده در اين قالب و فضا هم نيز نيست ، واقعيت جاري و سرايت کننده اي هست که غيبت آن قابل وقوع و شاخه هايي از آن به بار نشسته است و اصل آن مناقشه ي بشر براي فزون خواهي و زياده طلبي وبا ديکته کردن اعتقاد خود برصفوف متقابل است ،که گاهي در جريان حرکت زمان يعني تاريخ ، تنازع اين دو ، به رخوت رخ داده ، اما اينها همه جرقه هايي کوجکند در برابر آن جريان در حال وقوعي که مسير تاريخي خود را بايد تکميل و به پايان برساند وبه مرحله رشد خود برسد و کليد بخورد ، آنگاه تحقق مي يابد و محقق شدن آن بستگي به رفتارهاي تاريک انسان آخر زماني دارد .

ظهور اريستوکراسيسم (سرمايه داري) و قطب بندي هاي ناعادلانه بين انسان ها و جوامع جهان پيرامون و حوزه ي قدرت و ثروت بزرگترين چالش و عامل وحشت در دنياست ، فرزندان ناخلف اين نگره ي شوم بي درو پيکر يعني دو ديدگاه مخرب و دو جريان حليه باز خون آشام و ليبراليسم و نئوامپرياليسم همان فرمانده ي بي رحم فلسفي پوچي است که نقطه ي ظهور ميلستاريسم (لشگرکشي) به قطب هاي ضعيف و در حال نابودي جهان براي چپاول ثروت آنها که پايه بي بديل قدرتهاي سيالسيون ليبرال و امپرياليسم جهاني است .

امروزه وحشت گالري خود را رو به جوامع فقير و مرگ زده باز کرده است .

پرمسلم است که کادوهاي سردمداران غربي جز بمب هاي مخرب نيست .

ودرميان اين همه بيغوله و ويراني که به بهانه ي دموکراسي و ثروت درجهان به راه انداخته اند، سعادت و خوشبختي مرگ است .

هيچ کس فکر نمي کرد انيشتين دست به معامله اي کثيف بزند و حاصل تجربه گرايي خود در مورد ذرات ريز هستي (اتم ) را دو دستي به جاني ها بسپارد که بهاي آن از بين بردن مردم هيروشيما و ناکازاکي و ... غيره باشد .

جهان بي فاشيسم و بي نازيسم بي ارتش هاي سرخ و زرد و قرمز براي اينها ضايعه جبران ناپذيري است .

حتي صداي مسيحايي موتسارت يا باخ ، بتهون نمي تواند جلوي جنايات آنها را بگيرد و قالب در پس اين همه زيبايي عوض کنند .

 

 



 

 


عصر وحشت

 

 



عصر خواب هاي طلايي نيست ، عصر شکوه يک ملکه در کندو نيست ، عصراندام واقعيت هايي است که به حقيقت نزديکترند .

و مترقي ترين فلسفه وجودي آن کشتار است و اعلام موجوديت در آن براساس خرافه هايي به نام دموکراسي ، تقسيم ثروت ، فقر زدايي و ... تئوريهاي ظاهر نمايي که از آنسوي آتلانتيس به صورت موجهايي مخوف از برج کج پيزا مي گذرند و تا سرزمين آفتاب مي خزند .

گناه کشته شدگان هيروشيما و ناکازاکي برگردن کيست ؟ معصوميت مرگ دسته جمعي روستاي ديرياسين و کپرقاسم و يا جوخه هاي مرگ در بوسني و فلسطين بر گردن کيست ؟

آفريننده ي کشتارهاي دارفور و ترورهاي کور مثل کشتن انسان هايي بزرگ (پاتريس لومومبا) و زنداني نمودن نلسون ماندلا به مدت 27 سال نتيجه ي کدام نگره است .

نژاد پرستي صهيونيستي کابويي ، در رأس اقدامات وحشيانه و برنامه ريز تمام جنايات عصرحاضر در حوزه ي کشورهاي مختلف است .

صهيونيست ها که با رويه ي قتل وعام و صدور نقشه هاي جنگ هاي خونين ، مغز متفکر نئوامپرياليست جهاني مي باشند .

عملاً ثروتهاي عظيم کارتلهاي جهاني در غرب را هدف قرار داده و منافع نامشروع خود را با ايجاد وحشت از ديگران بالأخص قدرت هاي غربي و کشورهاي تحت اشغال اخاذي مي کنند و با مظلوميت نمايي در مورد قضيه ي مضحک و بي ريشه ي تاريخي هولوکاست خون ديگران را به سادگي بالا مي کشند .

مگر غير از اين است که يک پاي قضيه 11 سپتامبر رژيم صهيونيستي است که عامل تنازع اخير در خاورميانه است .

بررسي عوامل وحشت و رويارويي جبهه هاي حق در برابر باطل به آخرالزمان ختم مي شود .

فلسفه ظهور ناجي و تبعيت آحاد زجر کشيده از اين همه رنج توأمان با انواع فشار حتمي است .

اما عصر وحشت در راه است و اجراي آن منوط به اجراي انفجار در سرزمين هاي فقير است . آفريقا محصول و مستعمره ي بي چون و چراي ، خون آشاماني هست که علاوه بر ديدگاه هاي نژاد پرستي مورد راهزني سياسي غربيها قرار گرفته است .

و آسيا نيز از نقشه هاي شوم استعماري نو و غارت منابع و جنگ نفت به ستوه آمده است ، اين شک ها زاويه ي تزلزل را بالاتر برده اند .

در جهان ميليون ها زن بي گناه قرباني و بازيچه فرضيه پردازاني همچوم فرويد مي شوند .

که در دامنه ي تسلسلي فلسفي چنان به ابطال رسيده اند که قادر به تعريف شايسته اي از انسان و موجوديت آن نيستند / داروينيسم را دست مايه ي تحقير بشر قرار مي دهند تا او را به اميال حيواني خود نزديک تر کنند ، آيا اين آغاز انفجار نيست ؟

در اين خلأ فلسفي ، فيلسوف ها چه مي کنند و يا فلاسفه هنوز در پي کشف رابطه ي علمي و معمولي خلق تخم مرغ و مرغ هستند ؟

واقعيت اينست : که اتوديناميسم انسانها بهم خورده است و مخ هاي پريش فلاسفه مدرن کار دست بشر داده اند .

|+| نوشته شده توسط AZIZ KALHOR در Fri 14 Nov 2008 ساعت 0:28 AM |
چند شعر کوتاه وحشت از عزیز کلهر ونقدی بر عزیز کلهر به قلم نصرت درویشی
 
 
 
 

 
 
 
گره از گردنم گشودم

خون بچرخ آسياب افتاد چرخيد
 
باد به دامان دريا لرزيد

وجان به جوهر من خنديدم

متولد شدم

اما . . .

زائوي من كه چين در چهره

و چروك در چاره داشت

مرد

مرگ سر آغاز من بود

((سرطان))


من به تو

و

تو به من

آلوده اي

آلوده...

به شكل سرطان كه در هم سرايت كرده ايم

و در پس

هسته اي شكاف خورده در نقطه اي كور

بهم رسيده ايم

خورشيد

بر جنازه هاي عفوني مان سقوط خواهد كرد
 

گورستان متروکه

کلیسای ننه طاووس

((سالومه))
 

نيمه شب سيزده هم ماه مرداب است

و اشياء

در خلسه اي خونين

فرو مردابيده اند

باد

از مغز يخ زده زمين

عبور ميكند

آنجا كه ذرات نور

چون سوزن

در سر و سينه ام فرو مي روند

پيرزني گوژ پشت

با ردائي

كه نقش چندين هزار

رتيل

بر خود دارد

مدام زو مي كشد

هلا . . . هذيانا

او كسي جز سالومه نيست

ساحره اي كه به مسخ من

مي كوشد
 
و دهانش جهنمي ست

كه بوي مردار پتياره مي دهد

همه چيز
 

زير فرمان سالومه است

حتي ماه

كه نيم تنه ي خود را

در آغوش صاعقه انداخته است

و يا . . .
 

عنكبوتي سياه كه با بوي لقاح ديوانه وار

زوجش را

در ترك ديوارها
 
در دم مي كشد
 

هوا

هوا . . .
 

هواي آلوده ايست

ياران

وگرنه من از تناسخ به تنگ آمده ام

و از سالومه

ماده نر مخنثي

كه شبيه خرچنگ را مي رود
 

و لانه دركنار مرداب دارد
 


گورستان کلیسای بارتا با یا
(نیمه شب زمستانی۱۹۹۹)

(( مسموم))
 
 


ماه را دو نيم كن

و در دو دست شكسته ات

بگير

و

بر جنازه خورشيد برقص

تا زنجيره اي از

ستارگان خاموش

به گرد گردنه ي استخواني ات بپوسند

و مدام

بر پوستي كه انداخته اي

تف كن
كه هواي تازه ترا مسموم مي كند


جني باش
 

با دو چشم تراخم كرده

در سردابه اي باستاني

در كالبد كاشي ها نفوذ كن

تا پژواك مويه وار تو

مو از تن كفتار بريزاند

هواي تازه ترا مسموم مي كند




هيولا شو .... هيولا
 

با صورتي مسطح

و دندانه هايي دلتا شكل

كه وقتي بخندد

اشك بر قرنيه هامان
 
بخشكد
 
ان گاه از پس هر دري چهره ي چهار ضلعي را خواهي ديد

كه پيشاني اش را با خط ميخي نوشته اند

هواي تازه تو را مسموم مي كند



دست در حدقه هاي موميايي چشمانت كن

وبه جاي ان
 

دو خفاش خوابيده

چشم گرگ بگذار وببين

كه جهان همه تيفوسي اند

وپشت شيشه عينك هاي ماهواري شان

مردمك ها

دو هسته ي اتشينند

كه بر ظلمت سگ سايه هاي هار

تمركز كرده اند

و براي قطعه قطعه كردن تو

ساطور تيز مي كنند

مسموم هواي تازه تو را می كند


 
درخت مقدس


پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد

 

 


زمین می خشکد

زمان می ایستد

اسمان رنگ می بازد

تا ارواح دختران زنده به گور

دوباره پای ان درخت مقدس

گرداگرد هم ایند

وشب را

در شیشه ایی

گلوی کشدار هم ان قدر

بریزید

که صبح چون بومیان افریقایی

بر خلیج های خون گرفته ی زمین

بر قصند

پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد

تابوت های چوبین

بر شانه های اسکلت های این گورستان

به حرکت در می ایند

ودر انتهای صفوف استخوانی شان

کودکان بریده سر

بغض های گره خورده در گلو را

از عروق پاره پاره فواره می کشند


پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد

نسلی از پا برهنه گان

کارتون خوابها

وگر سنه گان

به تولید علامت سوال می پردازند

وزیر تیر چراغ برق ها

بی شمار کسانی خوابید ه اند

که در حافظه کورشان

صدای پای هزارغریبه ثبت کرده اند


 
صدا


صدای ملتهب مردیست

مرد

که انگشت اشاره اش

شاخه ی شکسته ی بیدیست در باد
 
ونیمه پنهانش ویرانه ایست

که جغد ها در ان لانه کرد ه اند

مردی

مرد

که فانوس هزار ساله کور

این کوچه ها را

در دست

و زخم تیغ نا ساز گار روزگار را بر رگ

پا پیاده

در مسیر مه الودی نهاده

که ساطور های برنده

و

دهان های مکنده

مدام

برای بریدن وبلعیدنش

سابه در سایه ی هم

شورید ه اند

صدا

صدای ملتهب مردیست

مرد
که تکه تکه های تنش را

در دهان دریده ی گورستان

می ریزد

تا اشباح کلاغ های خبر چین

از حفره های متعفن

هزار سردابه ب کهنه

طوری قار بکشند

که انگار قیامت است

قاره ی خون
 


زمین میچرخد

مردان سربی با سرعتی سر سام اور

ذوب می شوند

جنگجویان زمین

با اسلحه هایی لیزری

سر بر دیواره هاب هزاره ی

سوم سکوت می کوبند

ودخترکان قاره های فقیر

دخیل های خود رابه بمب های خوشه ای

گره می زنند

عفریته عریان بر سر در وازه های جهنم

رجز می خواند

وخون در رگ زندگان

لخنه می بندد

مخربی

مخربی تلخ

بر بام خرابه هایی مخوف

با دست های شیمیایی

و

گام هایی اتمی که زمان را می بلعد

بر روی شانه های پلاسیده ام

ابلیسی

حلول کرده که قطره

قطره

قطره قطره

کابوسم را در می نوردد

وبر فلاتی از افیون

در خلا یک انسان
 

ادم

شبه ادم

میچرخم

و

می گریم

واشباح فسفرین فرشتگان را پودر میکنم


اینک


من مانده ام و تندیس رقاصه ای

که به زوزه ی سیاه باد ها

تن به رعشه وتشنج داده ام


 
بر مدار مهیج
 


زمین از منظومه ی جنگ ها بر می گشت

با اقماری ازگلوله های توپ ها

تانک ها

وسر کودکانی

که بر مدار مهیج

افتاب

می چرخیدند

ومی سوختند


هنوز

خون های گرم

طوفان های سرخی در سواحل خلیج خوک ها

بر پا کرده

بود

که.....

هوابه قیمت طلا

در ریه های منبسط درختان

می ریختند

و
زنانی که جنین های خود
 
 را با بند ناف

به دار کرده بودند
 

این مرثیه ی ادمیزاد است


 

 

عزيز كلهر شاعر گورستان هاي تاريخ  

 

شعر عزيز كلهر را نمي پسندم ، به هزارو يك دليل دليل هزارم بي   سليقگي اين حقير شعر عزيز كلهر رامي پسندم ، به هزارو يك دليل دليل هزارم خوش سليقگي اين حقير از مغز يخ زده زمين تا اوج كهكشان هاموافق و مخالف داشته باشد شعر هاي عزيز كلهر را در وبلاگ قرار مي دهم باشد مخالفين بينديشندو موافقين درنگ نمايندكه اين همه انديشه هاي ماليخوليايي وسرطاني اين همه افكار مشوش وقي كرده و كوفت وزهرماركه بر جنازه خورشيد تابناك تف مي كند براي چيست درج  شعر هاي عزيز كلهر در اين وبلاگ به معناي تاييد يا تكفير اين شاعر دلسوخته وآواره ي همه گورستان هاي تاريخ نيست در مجالي ديگر شعر هاي جديد تري از عزيز كلهر به همراه نقد و نظر بيشتردر اين وبلاگ منتشر خواهد شد  

 

 

 

 

                                           نصرت درويشي نیمه اول فروردين ۱۳۸۶ 

 

 

(( زائو )) 

 

 

گره از گردنم گشودم
خون بچرخ آسياب افتاد چرخيد
باد به دامان دريا لرزيد
وجان به جوهر من خنديدم
متولد شدم

اما . . .
زائوي من كه چين در چهره
و چروك در چاره داشت
مرد
مرگ سر آغاز من بود

 

((سرطان))


من به تو
و
تو به من
آلوده اي
آلوده
به شكل سرطان كه در هم سرايت كرده ايم
و در پس
هسته اي شكاف خورده در نقطه اي كور
بهم رسيده ايم
خورشيد
بر جنازه هاي عفوني مان سقوط خواهد كرد


 

 

((سالومه))


نيمه شب سيزده هم ماه مرداب است
و اشياء
در خلسه اي خونين
فرو مردابيده اند
باد
از مغز يخ زده زمين
عبور ميكند
آنجا كه ذرات نور
چون سوزن
در سر و سينه ام فرو مي روند
پيرزني گوژ پشت
با ردائي
كه نقش چندين هزار
رتيل
بر خود دارد
مدام زو مي كشد
هلا . . . هذيانا
او كسي جز سالومه نيست
ساحره اي كه به مسخ من
مي كوشد
و دهانش جهنمي ست
كه بوي مردار پتياره مي دهد
همه چيز
زير فرمان سالومه است
حتي ماه
كه نيم تنه ي خود را
در آغوش صاعقه انداخته است
و يا . . .
عنكبوتي سياه كه با بوي لقاح ديوانه وار
زوجش را
در ترك ديوارها
در دم مي كشد
هوا
هوا . . .
هواي آلوده ايست
ياران
وگرنه من از تناسخ به تنگ آمده ام
و از سالومه
ماده نر مخنثي
كه شبيه خرچنگ راه مي رود
و لانه دركنار مرداب دارد
 

(( مسموم))

 
ماه را دو نيم كن
و در دو دست شكسته ات
بگير
و
بر جنازه خورشيد برقص
تا زنجيره اي از
ستارگان خاموش
به گرد گردنه ي استخواني ات بپوسند
و مدام
بر پوستي كه انداخته اي
تف كن
كه هواي تازه ترا مسموم مي كند
جني باش
با دو چشم تراخم كرده
در سردابه اي باستاني
در كالبد كاشي ها نفوذ كن
تا پژواك مويه وار تو
مو از تن كفتار بريزاند
هواي تازه ترا مسموم مي كند
هيولا شو .... هيولا
با صورتي مسطح
و دندانه هايي دلتا شكل
كه وقتي بخندد
اشك بر قرنيه هامان
بخشكد
ان گاه از پس هر دري چهره ي چهار ضلعي را خواهي ديد
كه پيشاني اش را با خط ميخي نوشته اند
هواي تازه تو را مسموم مي كند
دست در حدقه هاي موميايي چشمانت كن
وبه جاي ان
دو خفاش خوابيده
چشم گرگ بگذار وببين
كه جهان همه تيفوسي اند
وپشت شيشه عينك هاي ماهواري شان
مردمك ها
دو هسته ي اتشينند
كه بر ظلمت سگ سايه هاي هار
تمركز كرده اند
و براي قطعه قطعه كردن تو
ساطور تيز مي كنند
مسموم هواي تازه تو را می كند 

 

درخت مقدس


پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
زمین می خشکد
زمان می ایستد
اسمان رنگ می بازد
تا ارواح دختران زنده به گور
دوباره پای ان درخت مقدس
گرداگرد هم ایند
وشب را
در شیشه ایی
گلوی کشدار هم ان قدر
بریزید
که صبح چون بومیان افریقایی
بر خلیج های خون گرفته ی زمین
بر قصند

پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
تابوت های چوبین
بر شانه های اسکلت های این گورستان
به حرکت در می ایند
ودر انتهای صفوف استخوانی شان
کودکان بریده سر
بغض های گره خورده در گلو را
از عروق پاره پاره فواره می کشند

پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
نسلی از پا برهنه گان
کارتون خوابها
وگر سنه گان
به تولید علامت سوال می پردازند
وزیر تیر چراغ برق ها
بی شمار کسانی خوابید ه اند
که در حافظه کورشان
صدای پای هزارغریبه ثبت کرده اند

 

صدا


صدای ملتهب مردیست
مرد
که انگشت اشاره اش
شاخه ی شکسته ی بیدیست در باد
ونیمه پنهانش ویرانه ایست
که جغد ها در ان لانه کرد ه اند
مردی
مرد
که فانوس هزار ساله کور
این کوچه ها را
در دست
و زخم تیغ نا ساز گار روزگار را بر رگ
پا پیاده
در مسیر مه الودی نهاده
که ساطور های برنده
و
دهان های مکنده
مدام
برای بریدن وبلعیدنش
سابه در سایه ی هم
شورید ه اند
صدا
صدای ملتهب مردیست
مرد
که تکه تکه های تنش را
در دهان دریده ی گورستان
می ریزد
تا اشباح کلاغ های خبر چین
از حفره های متعفن
هزار سردابه کهنه
طوری قار بکشند
که انگار قیامت است 

 

قاره ی خون


زمین میچرخد
مردان سربی با سرعتی سر سام اور
ذوب می شوند
جنگجویان زمین
با اسلحه هایی لیزری
سر بر دیواره هاب هزاره ی
سوم سکوت می کوبند
ودخترکان قاره های فقیر
دخیل های خود رابه بمب های خوشه ای
گره می زنند
عفریته عریان بر سر در وازه های جهنم
رجز می خواند
وخون در رگ زندگان
لخنه می بندد
مخربی

مخربی تلخ
بر بام خرابه هایی مخوف
با دست های شیمیایی
و
گام هایی اتمی که زمان را می بلعد
بر روی شانه های پلاسیده ام
ابلیسی
حلول کرده که قطره
قطره
قطره قطره
کابوسم را در می نوردد
وبر فلاتی از افیون
در خلا یک انسان
ادم
شبه ادم
میچرخم
و
می گریم
واشباح فسفرین فرشتگان را پودر میکنم
اینک
من مانده ام و تندیس رقاصه ای
که به زوزه ی سیاه باد ها
تن به رعشه وتشنج داده ام

 

برمدار هيچ

 

 زمین از منظومه ی جنگ ها بر می گشت
با اقماری ازگلوله های توپ ها
تانک ها
وسر کودکانی
که بر مدار مهیج
افتاب
می چرخیدند
ومی سوختند

هنوز
خون های گرم
طوفان های سرخی در سواحل خلیج خوک ها
بر پا کرده
بود
که.....
هوابه قیمت طلا
در ریه های منبسط درختان
می ریختند
و
زنانی که جنین های خود را با بند ناف
به دار کرده بودند
این مرثیه ی ادمیزاد است

  

 

 

 

 

 

 

مطالبی درج شده

 

 توسط نصرت درویشی در مورد زندگی و شعر عزیز کلهر 

 

چند روزي كه از درج شعر هاي عزيز كلهر در وبلاگ اين حقير مي گذرد نظرات متفاوتي بدستم رسيده است از تهران خرم آباد رشت امريكا آلمان كانادا و هلند يكي شماره تماس عزيز را از من خواسته  ديگري شماره حساب براي كمك مالي به عزيز/ديگري هر چه فحش و ناسزا در عالم بوده نثار ...... نمي دانم در شناساندن عزيز كلهر چه قصوري از من سر زده  كه اينهمه طعن ولعن .....بگذريم/ دوستاني هم بوده اند كه تشويق كرده اند وتمايل داشتند از زندگي شخصي عزيز بنويسم اعتقاد دارم با عزيز شاعر ارتباط برقرار نماييم بهتراست تا فيزيك عزيز درشعر او هرچه هراس و دلواپسي وخون و عفونت و  دمل هاي چركينوسرطان هاي بدخيم وقبرستان هاي متروك و صداي جغد هاي بد آهنگ استبه چشم مي خوردو مارا به ورطه هر چه جهنم است ميكشاند و گاه مارا در برزخ  ما بين زمين و اسمان معلق و پا در هوانگه مي داردبا اين حال عزيز را نمي شود انكار کرد ميتوان او را دوست نداشت ميتوان راحت از كنار او رد شدبدون هيچ تكفير و توهين و... او خود مي گويد

آن قدر فاسد شده ام كه بوي جهنم را از حفره هاي متعفن نگاهم مي شود استشمام كرد 

در پاسخ دوستاني كه خيلي احساساتي با پديده عزيز برخورد مي كنند توصيه من شعر هاي لطيف  دوست داشتني وملايم  سهراب سپهري است در اين وبلاگ نمي توانم عزيز را تاييد يا تكذيب كنم  چه نيازي به اين كار است

 

           تثليث: من/تو/ما.....

 

من


مثلث مرگزایی


که از اضلاع زنگ خورده ام


خون می چکد


تو


مثلث متساوی الساقیني


که ساقه ات


نه از خاک من


از خیانتت پا گرفته اند


ما دایره ی دد زده ای


که شعاع پریشانی


مان شیار دست ها یست


که این شیار ها


طول موج بلندی از شکنجه


در کارگاه اجبار است

 


مثلث تنهایی..قلعه ی فلک الافلاک
خرم اباد...

 

 


تا از


چهل شکوفه ی گیلاس


چهل قطره ی خون


نچکد


نه توخدایی ...


نه من انسان

 

 


اب و خاک را از زمین


باد وافتاب را از اسمان


و
ستاره ی سرخی را از کهکشانی دور


به عاریت گرفته ام


تا من نیز


منظومه ای خود مختار را بر مدار هیچ


بچر خانم

 

 


از دست گرگ نه

 

 


از دست انسان


به جنگل خواهم گریخت



انسان گرسنه


از گرگ گرسنه


خطر ناکتر است...

 

 

 

خون ريزي

 

به روز مرگی دچارم


به خون ریزی روح


در عذاب مکرری از سیاه باد وطاعون


به خود کرده گر فتار


واز تنم می کنم .


..ودر دهان تاریکی وهم بر انگیز

 

گورستان میریزم


تا مرگ مویه گر

 

 موهن این پیکره ی مترسگ گونه ام باشد


که هر عصر
میز بان ارواح سر گردان متروکه ترین خرابه ام


به ضیافت خونخواری در

 

 غروب پنجشنبه ها


در جمع کثیف ترین زالوها زانو می زنم


واز خودم ان قدر می خورم


که به هلاکت برسم


دیوانه وار زن می شوم


وبه روسپی خانه ای تن می دهم


که مدام فاحشه ای کور


در ان اوازی بدوی


از قبیله ای ما قبل تاریخ را

 

 در رثای تن سوزاک گر فته ام


می خواند...


ومن خون گریه می کنم ..


.نه زندانی این


گورستانم

 

با لباسی از پوست سوخته دختری خود فروش


که مدام نفرین نامه می خواند


وتن در مذاب اجساد عفونی تغسیل می دهد ....


....... صبح


ان قدر فاسد شد ه ام


که بوی جهنم را

 

از حفر ه های متعفن نگاهم می شود

 


استشمام کرد...

 

 


شب ملاقات با ...کلیماندا


عجوزه ای که از رگ گردن من خون می خورد

 

 

 

 

 

                     

چراغم در اين خانه مي سوزد

 

بخش شعر عزيز كلهر كم كم دارد پر بار مي شود بسيار خوشحال و خرسندم كه اين بخش  تا اين حد مورد توجه قرار گرفته است نظرات موافقين و مخالفين شعر عزيز كلهر را به فال نيك مي گيرم

راستش را بخواهيد مايل بودم و قلقلك مي شدم كه اين قسمت به چالش كشيده شود

اين بخش را در نيمه اول ارديبهشت به وبلاگ اضافه مي كنم تاكنون در سه نوبت اضافات صورت گرفته و اصرار داشته ام همگي در يك پست قرار گيرندتا كاربر دچار سردرگمي نشود

نظرات زيادي بدستم رسيده متاسفانه برخي كاربران دور از ملاحظه و خارج از نزاكت و ادب

مطالبي را مي نويسند كه مجبور ميشوم براي حفظ احترام و شخصيت افراد آنها را درج ننمايم

يكي از زيباترين و شيواترين نظر ها نوشته سركار خانم آتوسا رحمتي است

جالب است بدانيد در بين كامنت ها نوشته شخص آقاي عزيز كلهر به چشم مي خورد

ضمن استقبال از نوشته هاي كاربران محترم كه بر من منت مي گذارند

از شما دعوت مي كنم نوشته سركار خانم آتوسا رحمتي و نوشته عزيز كلهر را بخوانيد

 

 

                        

 

 

برای عزیز کلهر  

 

امروز، درست همین امروز من تمام شدم پیش پای همه تان که بیایید

 

و بر این جنازه متعفن بو داده لعن کنید

 

من تمام شدم از حسرت تنهایی مردی که بزرگ میاندیشد

 

و به همان سان دورترها میرود سرش را به لاک تنهاییش فرو میبرد

 

اشک میریزد، بغض میکند، اشک میریزد....

 

نه، گمان نمیکنم حکایت آی آدم ها باشد اینجا درست وسط گرداب است

 

دستی از دور نیست اینجا خود آتش است مغز سرخ آتش

 

و عزیز کلهر ......

 

که اتفاقا دوست میدارمش

 

و این تصادفی ترین حقیقتی است که به چشمم می آید

 

ومن بی محابا اندیشه ام رابه مرگ ، مرگ نازنین پیوند میدهم

 

تا به حیات دوست داشتنی امروزم وسوسه نشوم

 

نگاهی پر از زخم در متن که نه در حاشیه

 

با ابروانی نه درهم که گشوده

 

و این تناقض حس ها مرا دیوانه میکند

 

میخندد این مرگ، خنده هم دارد و شاید تباهی آدمها به هنگام  زندگی

 

پر از گریه های ناتمام نوزادی پر عصب که به تاراج رفته میبیند

 

وابستگیهایش را و بازهم کورمال کورمال پی بستگی

 

به من ، تو، ما،در حقیقت دلتنگی های یک عمرش بی همه !

 

هلا، هذیانا، سکوتا و آری الا ای تمام مجردات عالم!!

 

برای هم صدایی با عزیز چه کم داریم ما؟

 

و عزیز با خویش چه میکند ؟

 

و ما با شعر عزیز؟

 

و شعر عزیز با  ریشه های زمین؟

 

من در پس التهابی سرخ به او می اندیشم

 

و هراسناک از تمام پایانی که میتواند داشته باشد

 

دست اندیشه ام را رو میکنم

 

و باز منم و خلوتی ، ازدحامی از اندیشه های مذاب کج و کوله

 

که بارشان به منزل هم نرسد منزلتی عظیم یافته اند!

 

ذهن پرسشگر و دردجوی عزیز از پس اینهمه سوال هستی

 

سخت جان به در د میبرد و آینه میشود عزیز

 

از دردهایی که من تو اصولا ما به آنها حتی فکر هم نمیکنیم

 

و در نا خود اگاه خویش هم نمی یابیمشان

 

این پایان نگرش مرگ آور حیاتست وبراستی مگر جز اینست؟

 

من، تو، میزییم

 

در کنار هم و هزاران مایل و کیلومتر و فرسنگ دور از هم

 

کسی اعتراضی ندارد؟

 

اینجا دادگاه آخرست موکل ها حرفی ندارند؟

 

به حکم زندگی به زندان میدهند تمام خواسته های بلندمان را

 

برای پیشگیری از خودکشی

 

برای به تعویق انداختن حیات مرگبارمان

 

چشمانمان را بسته اند و ما سرخوشانه پوزخند میزنیم

 

که ای آقا عجب حوصله ای داری بنشین زندگیت را بکن

 

اصلا به تو چه که هوای بارانی سهم شمالی هاست

 

و عطش نصیب ما جنوبی ها؟

 

اینجا مردانه  مرگ را زیسته است عزیز!

 

و این سیریست که کسی به دست خویش کمتر و دیرتر میرود...

 

  

 

آتوسا رحمتی

 

 

 

 

 

پیام عزیز کلهر به سایت نصرت درویشی

 

اقای نصرت درویشی

 

امروز به دیدن سایت شما امدم بنده ناچیز ترینم و نظرات را خواندم ای کاش فحاشی های دیگران را منعکس می کردی من با تمام وجودم از شما که منو ناچیزو جزیی از فرهنگ این مرز و بوم می دانی تشکر می کنم اما فراموش نکنیدعزیز کلهر فاجعه ای بزرگ در دل دارد که فاش نمی کند خون گریسته است تا به اینجا رسیدهعزیز کلهر در تاریکی گورستان می نشیند بر مزار گذشتگان در خلوت وهم برانگیز می سراید و روزی از میان شما پر می کشداما یک چیز باقی می ماند که ان هم شعر است همین دور بریهای من: خبر مرگ من را در سایت ها زدند

 اتریش ناهید باقری به پوران فرخزاد زنگ زد و از نگرانی در امد از فنلاند اقای ظریفی به همه ی افغان ها خبر داد که برای من سوگواره بگیرندالمان نگران شد ند و در سایت

 مانیها در ج کردو خبر صحت ان را خواستم  راحله ی یار در بن نیز به انجمن های ایرانی اعلام خبر نموداما... در این شهر نه مرا می شناسند نه از من خبری هست عزیز کلهر موجود بی پناهی بیش نیست از اینکه این ناچیز را حساب کرده ای و وقت برایش گذاشتی ممنونم باز هم سر می زنم  برادر بی روزی و روزن تو عزیز كلهر

 

 

 

نكاتي در ياد داشت عزيز كلهر هست كه يكي از آن هزاران دليلي است كه شعر عزيز را نمي پسندم در برابر هزاران دليلي كه شعر عزيز را مي پسندم نگاهي هر چندگذرا، به اين نكات ضروري به نظر مي رسد مردم لرستان ،اين قوم بزرگ ونجيب اينك با داشتن فرزنداني با سواد، متخصص در زمينه هاي مختلف سهم خود را در راه اعتلاي فرهنگ وهنر و تكنولوژي

به جهانيان نشان مي دهنددر سايت ها و وبلاگ هاي گوناگون اگر جستجو نماييم

شاهد حضور قدرتمند و فخر آفرين مردم لرستان در عرصه هاي مختلف دانش بشري هستيم

فرزندان لرستان با غرور و شهامت نام لرستان را در سراسر دنيا به ثبت مي رسانند و مايه افتخار و سربلندي اين قوم بزرگ ميشونددر اين بين افرادي خواسته يا ناخواسته ،اين گوهر گرانسنگ را اين سرمايه عظيم انساني را مورد هجوم قرار مي دهنددر خصوص افرادي كه آگاهانه به اين كار بيهوده وعبث دست مي زنندحرفي نيست،روي سخنم با كساني است كه با رفتارنادرست

كلام وگفتار بدون انديشه ،سعي در مخدوش نمودن چهره تابناك و جاودانه قوم لر دارند

اين حقير بنا به مقتضيات وعلاقمندي به هنر و ادبيات و شعردرسايت ها و وبلاگ هاي مختلف هنري و فرهنگي به دنبال مطالبي در خور وبگردي مي كنم در اين گشت وگذار ها سايت هايي كه مشخص است در خارج كشور هستند،اما مدير سايت ها ايراني است برخوردم و مطلبي از عزيز كلهر ديدم بسياري از اين سايت ها قابل استفاده ومورد اعتماد هستند داراي پتانسيل و كارامدي فراواني هستند ودور از هر پيش داوري در مورد مديران اين سايت ها بايد بگويم خيلي هم پيشرو هستند از راه دور دستشان را مي فشارم وبرايشان آرزوي سلامت و دوام و ارتقا دارم اما ...

با كمال تاسف مطلبي در يكي از سايت ها از قول عزيز كلهر ديدم و از زبان عزیز کلهر اراجیفی  سرهم کرده بود شان ومقام والاي يك انسان آزاده را حفظ نكرده بوددر تماس های مکرری که با عزیز کلهر داشتم و توضیحاتی که عزیز کلهر دادند مرا بر آن واداشت که در این باره موضع گیری نماییم و در اولین اقدام همراه و همصدا با عزیز کلهر به سایت خاطی اعتراض نمودیم

که نوشته های مسخره را پاک نماید این نوشته ها جعلی بوده و از ذهن یک بیمار و عقده ای

سرچشمه گرفته بود و چند نکته خطاب به دوست گرامی ام عزیز کلهر 

دوست من ! 

 

 

فكر نمي كنم در جهان كسي به اندازه اين حقير وقت و انرژي براي شناساندن و انتقال انديشه هاي تو ،صرف كرده باشدو اين كارم تداوم خواهد يافت،تو اگر بخواهي يا نخواهي حاصل انديشه هاي تو چه سياه و تباهي وچه سپيد و نور و روشنايي،در هر حال وبلاگ بنده كامل در اختيار توست شاعران وهنرمندان سرفراز ،زيبنده ايران ولرستان سرفراز است چراغت در اين خانه بسوزد

شعر تو تلخ وگس است

شعر تو سياه و زخم خورده است

شعر تو گورستاني و بد خيم است

در شعر تو مظلوميت قوم لر را نمي بينم

در شعر تو نعر ه جانانه نمي بينم

تلخي و سياهي شعر تو اگر فلسفي است

خیلی وقت ها قابل دفاع نیست 

 

 

دوست گرامي !  شاعر گورستان هاي تاريخ ! 

 

 

از من رنجيده نباش ! نيك ميداني شلاقي كه از روبرو بر صورت تو مي زنم

بهتر و پسنديده تر از خنجري است كه از پشت سر بر تو وارد آورم

من نيز چون تو پاي حصار بلند فلك الافلاك در انديشه لرستاني سرفراز و آباد هستم

چراغم دراين خانه مي سوزد

چراغم دراين خانه ميسوزد

و اصرار دارم چراغم دراين خانه بسوزد بقول آن شاعر بزرگوار كوچه

من اينجا عاشق اين خاك اگر آلوده يا پاكم

من اينجا تا نفس باقيست مي مانم 

دوست ارجمند !

ديگران را دوست بدار

تا تو را دوست بدارند

عشق را زخمي نكن

 عشق زخمي را مرهم گذار

 

   نصرت درويشي /نيمه اول ارديبهشت ۱۳۸۶

 

فصلي از اين ياد داشت را سفيد مي گذارم

براي دفاع عزيز كلهر و دوستداران شعر او           

|+| نوشته شده توسط AZIZ KALHOR در Wed 5 Nov 2008 ساعت 11:27 PM |
مصاحبه با دوست شاعر و پر آوازه امMaggie Sawkins


Maggie Sawkins

 

 

What influences your own writing?

It is firstly influenced by my being a hybrid and a traveller – I was born in Australia, came to London as a tourist in 1969, lived in Paris during the 70s, then came here permanently in 1979 with my French husband and year-old son. So questions of identify and belonging are central to my writing: ‘I didn’t go round the world. It went around me/crossing time-zones in my sealed-off balloon/.. .’Jet Lag.

It is also greatly influenced by my being a woman, the main source of my inspiration. I still subscribe to the mantra of the women’s movement – the personal is political and vice versa. There is room for much more debate about the importance of gender in poetry. In her book, Gendering Poetry (Pandora, 2005), critic Vicki Bertram points to the current situation. ‘In Britain, the dominant view is still that ‘genuine’ poetry transcends gender, but there is growing recognition of differences between the way men and women conceive the role of the poet’. (p.12)

And following from gender-difference, there is the overall question of ‘difference’. As a traveller, and a secondary teacher before I became a poetry tutor for adults and children, I’ve always been aware of the flux of cultures as happens globally now, and how we need to have more respect for each other’s differences.

My final major influence is my love of poetry - reading and hearing it – a sense that it fulfils an inner need for self-expression, and for showing things as they are. The great poet Robert Frost said that in poetry we’re not trying to tell people something they didn‘t already know, we’re trying to give them ‘the shock of recognition’.

What type of poetry is getting published today? What are the trends do you think?

Like everything to do with culture, poetry is continually evolving along fairly traditional patterns. But there are variations and I think that currently there might be three trends that stand out: the growing popularity of rap/performance poetry with people of school-age upwards; a corresponding decline in the visibility of page-poetry in contrast with other genres, especially the novel, and thirdly, the growth of mixed-media projects involving poetry - this latter, I think, an excellent idea.

There seems to be a wide range of poetry available – from rap and slams to page-poetry and installations. Quite a lot of it is being published. However, at the back of all this innovation is the problem of poetry-publishing’s being too market-driven. And this has all sorts of run-on effects, making it more difficult for poets to get a first publication and even a second. Now, new poets may have to wait for years to get a solo publication. I guess talent will ‘out’ at some stage, but I feel our poetry culture has been badly affected by this ‘shrinking’ effect. The Arts Council itself seems to have been infected by an excess of ‘market frenzy’ with all sorts of results: cuts to magazines, publishers, sometimes to well-established organizational bodies such as Writers Inc, and various venues which might be the base-supports of the poetry pyramid.

I like poetry which sounds authentic, original and true-to-feeling. There’s a lot out there and unfortunately, it sometimes gets grouped together under the one heading, Poetry! I’m at odds with a lot of language poetry which is simply ‘cerebral’ without much, if any, feeling. Further, I like a certain amount of so-called ‘performance poetry’ especially when it’s witty and musical, but it finally comes down to individual taste and standards I think it’s crucially important that poets who see themselves mostly as page-poets perform their poetry well and with passion, and that the main body of poetry, inasmuch as the public is interested in it, doesn’t come to be seen just in terms of ‘performance’.

What poets and poetry books would you recommend aspiring poets to read?

This is one of those questions like ’How long is a piece of string?’ Firstly, I would recommend aspiring poets to read widely - nationally and internationally. They should study the great literature of the past and visit the Poetry Library, South Bank, London or equivalent to immerse themselves in contemporary poetry. I have heard that one of the problems facing aspiring poets in the burgeoning undergraduate Creative Writing courses is that they lack a background in the literary canon. The internet has facilitated access to a wide range of poetry but perhaps one of the best ways for students to improve their writing is to do a literature degree and study the greats. In the meantime, there are some standard ‘Writing Poetry’ texts which can be very helpful for they not only give ways into writing but also many splendid ‘example’ poems.

Here are a few:

J. Fairfax & J. Moat, The Way to Write, (Elm Tree Books)
John Whitworth, Writing Poetry, (A. & C. Black)
Kim Addonizio & Dorianne Laux, The Poet’s Companion (W.W. Norton)
Matthew Sweeney & John Hartley Williams, Writing Poetry, (Hodder & Stoughton).

I would suggest that poets read anthologies such as the Forward Annuals or Bloodaxe’s Staying Alive and Being Alive in order to get a sense of the range of styles and tastes on offer, and then to follow up particular choices, reading as widely as possible, getting a sense of the respective poets’ lives and their outputs.

Poetry published by small presses is seldom sold in major outlets such as W H Smith’s and Waterstone’s. What advice would you give to poets recently published by a small press?

Poetry book sales depend on distribution and promotion – support not always forthcoming in the small press world. Places like Waterstone’s usually don’t want to know about poetry unless it’s being promoted... So poets need to be proactive on behalf of their books, supporting their publishers, networking with other poets, magazines and local groups, also visiting independent bookshops in their area to promote, promote... They should seek out the poetry buyer in shops – Waterstone’s or whatever, to get their books on the shelves, and then help with organising readings and events – any ways of promoting these newly-published gems. This kind of author-promotion can work – some Waterstone’s are very open to suggestions for readings and ‘exposure’ of poetry books, especially those by local poets. Network, network. Nothing ventured...

Which poetry magazines (if any) do you subscribe to and why?

I’ve always subscribed to magazines to some extent. Sometimes I buy a magazine’s current issue just to get the flavour. Having been a co-editor of Poetry London in its PLN days, I realise how much magazines depend for survival on subscriptions. Currently, I subscribe to Poetry Review and Blithe Spirit, (haiku journal). Both these magazines go with memberships. Last year I subscribed to Poetry London and this year I have Acumen offered as a subscription in lieu of payment for a poem. Magma is another favourite and The Wolf too – both of them attractive and well-respected.

In Australia, I take the Australian Book Review in order to keep up but also to see what poems Editor Peter Rose has published. I also receive Overland magazine, a wonderful all-round literary magazine for which I was once London Correspondent. As in the UK, there are a vast number of magazines and ‘choosing isn’t easy’.

Which poet, alive or dead, would you invite to dinner and why?

I would invite the wonderfully mercurial, enigmatic and gregariously ‘alive’ Stevie Smith. She was an adventurous poet and I’d like to ask her how she finds the current scene in ‘Bottle Green’ (Palmers Green). We could talk about styles and cats, and aunts and green spaces and men and love and God and other ‘outsiders’...

 


 

The Zig Zag Woman
Maggie Sawkins

ISBN 9781906120085
£8.99

CLICK HERE TO BUY

|+| نوشته شده توسط AZIZ KALHOR در Sun 6 Apr 2008 ساعت 0:33 AM |
شعر زن روز ایران:می خواهم بچه هایم را قورت بدهم

 

این پست را به دوست شاعرم رویا زرین تقدیم می کنم 

 

 

 

 

مهری جعفری، بنفشه حجازی، پگاه احمدی، سپیده جدیری و رؤیا زرین  

 

می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم؛ برنده نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران
هیأت داوران متشکل از بنفشه حجازی، آزیتا قهرمان، رؤیا تفتی، پگاه احمدی و مهری جعفری مجموعه شعر «می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم» اثر رؤیا زرین را به خاطر کسب حداکثر آراء (مجموع چهار رأی از سوی چهار تن از پنج داور جایزه)، به عنوان برگزیده نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید معرفی کرد.
 
        مهری جعفری و بنفشه حجازی

بیانیه دبیر جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید
در نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید، از زنده‌یاد طاهره صفارزاده به عنوان بانوی شاعر پیشکسوتی که آثار درخشانی چون «طنین در دلتا»، «سد و بازوان» و «سفر پنجم» را در گنجینه شعر ایران به جا گذاشته است، تقدیر به عمل می‌آید. بیانیه سپیده جدیری، دبیر جایزه شعر زنان در این باره به شرح زیر است.


نامزدهای نهایی نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید
در نشست مطبوعاتی که یکشنبه 3 آذر 1387 با حضور دبیر جایزه (سپیده جدیری) و چهار تن از اعضاء هیأت داوران (بنفشه حجازی، رؤیا تفتی، پگاه احمدی و مهری جعفری) و جمعی از خبرنگاران برگزار شد، اعلام شد که از میان هفده کتاب راه ‌یافته به مرحله داوری نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید، هفت اثر توسط هیأت داوران به عنوان نامزدهای نهایی انتخاب شده اند که فهرست آنها به ترتیب الفبایی نام اثر به شرح زیر است.


ميزگرد زنان شاعر درباره نخستين جايزه شعر زنان ايران (خورشيد)
فهیمه خضرحیدری - روزنامه اعتمادملی: اولين جايزه شعر زنان ايران، «خورشيد» كه خيلي زود جاي خود را ميان اهل فرهنگ و هنر باز كرد، دي‌ماه امسال- همزمان با تولد فروغ فرخزاد - نتيجه نخستين داوري خود را اعلا‌م خواهد كرد. تشويق زنان شاعر ايراني به حضور هر چه پررنگ‌تر و پردوام‌تر در عرصه شعر، معرفي معيارهاي شاعران و منتقدان برجسته زن و ارتقاء سطح سروده‌هاي زنان از جمله مهم‌ترين اهداف اين جايزه اعلا‌م شده است. همه چيز روشن و شفاف است؛ گروهي از زنان شاعر و منتقد بر آن شده‌اند تا آثار شعري همجنسان خود را بازخواني و بررسي كنند و به برترين‌ها جايزه بدهند. با وجود چنين وضوحي، حركت تازه زنان از سوي گروه‌هايي به نقد و چالش كشيده شده است. جمع زنان شاعر اما اين بار اهداف مشخص و مدوني دارد و مي‌خواهد با همراهي سه حامي زن خود - دكتر فريده فرهادي، اعظم پاكي و دكتر فاطمه حق‌بين - خورشيد تازه‌اي بر روزگار شعر زنان بتاباند. در يك بعدازظهر گرم تابستان، بنيانگذار و داوران خورشيد ميهمان روزنامه اعتماد ملي بودند تا در ميزگردي دوساعته به پرسش‌هاي ما درباره كار تازه‌شان پاسخ دهند. ‌
 
 

  نگار اسکندرفر، سیمین بهبهانی و مدیا کاشیگر



 

راه یافتگان به مرحله داوری
در نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)، تا پایان تیر ماه 1387 (آخرین مهلت ارسال آثار)، 64 عنوان کتاب شعر واجد شرایط از زنان شاعر ایرانی به دبیرخانه جایزه رسید که از آن میان 17 عنوان کتاب پس از بررسی اولیه به مرحله داوری راه یافتند.
این آثار را مؤلفان یا ناشران آنها از سراسر کشور در این رقابت شرکت داده اند.
فهرست راه یافتگان به مرحله داوری به ترتیب الفبایی نام اثر به شرح زیر است.


عناوین آثار رسیده تا پایان تیر ماه 1387
در نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)، تا پایان تیر ماه 1387 (آخرین مهلت ارسال آثار)، 64 عنوان کتاب شعر از زنان شاعر ایرانی به دست ما رسید که چاپ اول آنها در سال 1386 منتشر شده یا در آن سال اعلام وصول گرفته اند.

این آثار را مؤلفان یا ناشران آنها برای ما ارسال کرده اند.

فهرست کامل آثار رسیده به شرح زیر است.


فراخوان نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید)
نخستین دوره جایزه شعر زنان ایران (خورشید) دی ماه امسال به پاس بیش از دو دهه حضور چشمگیر زنان ایرانی در عرصه شعر، به عنوان جایزه بهترین کتاب شعر سال زنان و با اهداف زیر برگزار می شود:

• تشویق زنان شاعر ایرانی به حضور هر چه پُررنگ تر و پُردوام تر در عرصه شعر
• معرفی معیارهای شاعران و منتقدان برجسته زن در انتخاب بهترین کتاب های شعر زنان به منظور ایجاد انگیزه در زنان شاعر برای ارتقاء سطح سروده هایشان

سپیده جدیری، بنیانگذار و دبیر جایزه خورشید، داوران دوره نخست این جایزه را که همگی از میان زنان شاعر، پژوهشگر و منتقد انتخاب شده اند، به شرح زیر معرفی کرد:

بنفشه حجازی، شاعر، نویسنده و پژوهشگر؛ آزیتا قهرمان، شاعر، نویسنده و مترجم؛ رؤیا تفتی، شاعر و منتقد ادبی؛ پگاه احمدی، شاعر، مترجم و منتقد ادبی و مهری جعفری، شاعر، منتقد ادبی و فعال حقوق زنان و کودکان.

حامیان مالی جایزه خورشید نیز که از میان زنان در عرصه های مختلف شغلی داوطلب پشتیبانی از این جایزه شده اند، عبارتند از: دکتر فریده فرهادی، رئیس بیمارستان الغدیر تهران؛ دکتر فاطمه حق بین، جراح و متخصص بیماری های چشم و اعظم پاکی، دبیر بازنشسته آموزش و پرورش.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط AZIZ KALHOR در Thu 15 May 2003 ساعت 11:36 PM |

Powered By blogfa - Designing By STARMAX