تبليغاتX
AZIZ KALHOR founder in fear poem iran

Doctrine first poem in the world fear the post' aziz kalhor

چند شعر کوتاه وحشت از عزیز کلهر ونقدی بر عزیز کلهر به قلم نصرت درویشی
 
 
 
 

 
 
 
گره از گردنم گشودم

خون بچرخ آسياب افتاد چرخيد
 
باد به دامان دريا لرزيد

وجان به جوهر من خنديدم

متولد شدم

اما . . .

زائوي من كه چين در چهره

و چروك در چاره داشت

مرد

مرگ سر آغاز من بود

((سرطان))


من به تو

و

تو به من

آلوده اي

آلوده...

به شكل سرطان كه در هم سرايت كرده ايم

و در پس

هسته اي شكاف خورده در نقطه اي كور

بهم رسيده ايم

خورشيد

بر جنازه هاي عفوني مان سقوط خواهد كرد
 

گورستان متروکه

کلیسای ننه طاووس

((سالومه))
 

نيمه شب سيزده هم ماه مرداب است

و اشياء

در خلسه اي خونين

فرو مردابيده اند

باد

از مغز يخ زده زمين

عبور ميكند

آنجا كه ذرات نور

چون سوزن

در سر و سينه ام فرو مي روند

پيرزني گوژ پشت

با ردائي

كه نقش چندين هزار

رتيل

بر خود دارد

مدام زو مي كشد

هلا . . . هذيانا

او كسي جز سالومه نيست

ساحره اي كه به مسخ من

مي كوشد
 
و دهانش جهنمي ست

كه بوي مردار پتياره مي دهد

همه چيز
 

زير فرمان سالومه است

حتي ماه

كه نيم تنه ي خود را

در آغوش صاعقه انداخته است

و يا . . .
 

عنكبوتي سياه كه با بوي لقاح ديوانه وار

زوجش را

در ترك ديوارها
 
در دم مي كشد
 

هوا

هوا . . .
 

هواي آلوده ايست

ياران

وگرنه من از تناسخ به تنگ آمده ام

و از سالومه

ماده نر مخنثي

كه شبيه خرچنگ را مي رود
 

و لانه دركنار مرداب دارد
 


گورستان کلیسای بارتا با یا
(نیمه شب زمستانی۱۹۹۹)

(( مسموم))
 
 


ماه را دو نيم كن

و در دو دست شكسته ات

بگير

و

بر جنازه خورشيد برقص

تا زنجيره اي از

ستارگان خاموش

به گرد گردنه ي استخواني ات بپوسند

و مدام

بر پوستي كه انداخته اي

تف كن
كه هواي تازه ترا مسموم مي كند


جني باش
 

با دو چشم تراخم كرده

در سردابه اي باستاني

در كالبد كاشي ها نفوذ كن

تا پژواك مويه وار تو

مو از تن كفتار بريزاند

هواي تازه ترا مسموم مي كند




هيولا شو .... هيولا
 

با صورتي مسطح

و دندانه هايي دلتا شكل

كه وقتي بخندد

اشك بر قرنيه هامان
 
بخشكد
 
ان گاه از پس هر دري چهره ي چهار ضلعي را خواهي ديد

كه پيشاني اش را با خط ميخي نوشته اند

هواي تازه تو را مسموم مي كند



دست در حدقه هاي موميايي چشمانت كن

وبه جاي ان
 

دو خفاش خوابيده

چشم گرگ بگذار وببين

كه جهان همه تيفوسي اند

وپشت شيشه عينك هاي ماهواري شان

مردمك ها

دو هسته ي اتشينند

كه بر ظلمت سگ سايه هاي هار

تمركز كرده اند

و براي قطعه قطعه كردن تو

ساطور تيز مي كنند

مسموم هواي تازه تو را می كند


 
درخت مقدس


پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد

 

 


زمین می خشکد

زمان می ایستد

اسمان رنگ می بازد

تا ارواح دختران زنده به گور

دوباره پای ان درخت مقدس

گرداگرد هم ایند

وشب را

در شیشه ایی

گلوی کشدار هم ان قدر

بریزید

که صبح چون بومیان افریقایی

بر خلیج های خون گرفته ی زمین

بر قصند

پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد

تابوت های چوبین

بر شانه های اسکلت های این گورستان

به حرکت در می ایند

ودر انتهای صفوف استخوانی شان

کودکان بریده سر

بغض های گره خورده در گلو را

از عروق پاره پاره فواره می کشند


پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد

نسلی از پا برهنه گان

کارتون خوابها

وگر سنه گان

به تولید علامت سوال می پردازند

وزیر تیر چراغ برق ها

بی شمار کسانی خوابید ه اند

که در حافظه کورشان

صدای پای هزارغریبه ثبت کرده اند


 
صدا


صدای ملتهب مردیست

مرد

که انگشت اشاره اش

شاخه ی شکسته ی بیدیست در باد
 
ونیمه پنهانش ویرانه ایست

که جغد ها در ان لانه کرد ه اند

مردی

مرد

که فانوس هزار ساله کور

این کوچه ها را

در دست

و زخم تیغ نا ساز گار روزگار را بر رگ

پا پیاده

در مسیر مه الودی نهاده

که ساطور های برنده

و

دهان های مکنده

مدام

برای بریدن وبلعیدنش

سابه در سایه ی هم

شورید ه اند

صدا

صدای ملتهب مردیست

مرد
که تکه تکه های تنش را

در دهان دریده ی گورستان

می ریزد

تا اشباح کلاغ های خبر چین

از حفره های متعفن

هزار سردابه ب کهنه

طوری قار بکشند

که انگار قیامت است

قاره ی خون
 


زمین میچرخد

مردان سربی با سرعتی سر سام اور

ذوب می شوند

جنگجویان زمین

با اسلحه هایی لیزری

سر بر دیواره هاب هزاره ی

سوم سکوت می کوبند

ودخترکان قاره های فقیر

دخیل های خود رابه بمب های خوشه ای

گره می زنند

عفریته عریان بر سر در وازه های جهنم

رجز می خواند

وخون در رگ زندگان

لخنه می بندد

مخربی

مخربی تلخ

بر بام خرابه هایی مخوف

با دست های شیمیایی

و

گام هایی اتمی که زمان را می بلعد

بر روی شانه های پلاسیده ام

ابلیسی

حلول کرده که قطره

قطره

قطره قطره

کابوسم را در می نوردد

وبر فلاتی از افیون

در خلا یک انسان
 

ادم

شبه ادم

میچرخم

و

می گریم

واشباح فسفرین فرشتگان را پودر میکنم


اینک


من مانده ام و تندیس رقاصه ای

که به زوزه ی سیاه باد ها

تن به رعشه وتشنج داده ام


 
بر مدار مهیج
 


زمین از منظومه ی جنگ ها بر می گشت

با اقماری ازگلوله های توپ ها

تانک ها

وسر کودکانی

که بر مدار مهیج

افتاب

می چرخیدند

ومی سوختند


هنوز

خون های گرم

طوفان های سرخی در سواحل خلیج خوک ها

بر پا کرده

بود

که.....

هوابه قیمت طلا

در ریه های منبسط درختان

می ریختند

و
زنانی که جنین های خود
 
 را با بند ناف

به دار کرده بودند
 

این مرثیه ی ادمیزاد است


 

 

عزيز كلهر شاعر گورستان هاي تاريخ  

 

شعر عزيز كلهر را نمي پسندم ، به هزارو يك دليل دليل هزارم بي   سليقگي اين حقير شعر عزيز كلهر رامي پسندم ، به هزارو يك دليل دليل هزارم خوش سليقگي اين حقير از مغز يخ زده زمين تا اوج كهكشان هاموافق و مخالف داشته باشد شعر هاي عزيز كلهر را در وبلاگ قرار مي دهم باشد مخالفين بينديشندو موافقين درنگ نمايندكه اين همه انديشه هاي ماليخوليايي وسرطاني اين همه افكار مشوش وقي كرده و كوفت وزهرماركه بر جنازه خورشيد تابناك تف مي كند براي چيست درج  شعر هاي عزيز كلهر در اين وبلاگ به معناي تاييد يا تكفير اين شاعر دلسوخته وآواره ي همه گورستان هاي تاريخ نيست در مجالي ديگر شعر هاي جديد تري از عزيز كلهر به همراه نقد و نظر بيشتردر اين وبلاگ منتشر خواهد شد  

 

 

 

 

                                           نصرت درويشي نیمه اول فروردين ۱۳۸۶ 

 

 

(( زائو )) 

 

 

گره از گردنم گشودم
خون بچرخ آسياب افتاد چرخيد
باد به دامان دريا لرزيد
وجان به جوهر من خنديدم
متولد شدم

اما . . .
زائوي من كه چين در چهره
و چروك در چاره داشت
مرد
مرگ سر آغاز من بود

 

((سرطان))


من به تو
و
تو به من
آلوده اي
آلوده
به شكل سرطان كه در هم سرايت كرده ايم
و در پس
هسته اي شكاف خورده در نقطه اي كور
بهم رسيده ايم
خورشيد
بر جنازه هاي عفوني مان سقوط خواهد كرد


 

 

((سالومه))


نيمه شب سيزده هم ماه مرداب است
و اشياء
در خلسه اي خونين
فرو مردابيده اند
باد
از مغز يخ زده زمين
عبور ميكند
آنجا كه ذرات نور
چون سوزن
در سر و سينه ام فرو مي روند
پيرزني گوژ پشت
با ردائي
كه نقش چندين هزار
رتيل
بر خود دارد
مدام زو مي كشد
هلا . . . هذيانا
او كسي جز سالومه نيست
ساحره اي كه به مسخ من
مي كوشد
و دهانش جهنمي ست
كه بوي مردار پتياره مي دهد
همه چيز
زير فرمان سالومه است
حتي ماه
كه نيم تنه ي خود را
در آغوش صاعقه انداخته است
و يا . . .
عنكبوتي سياه كه با بوي لقاح ديوانه وار
زوجش را
در ترك ديوارها
در دم مي كشد
هوا
هوا . . .
هواي آلوده ايست
ياران
وگرنه من از تناسخ به تنگ آمده ام
و از سالومه
ماده نر مخنثي
كه شبيه خرچنگ راه مي رود
و لانه دركنار مرداب دارد
 

(( مسموم))

 
ماه را دو نيم كن
و در دو دست شكسته ات
بگير
و
بر جنازه خورشيد برقص
تا زنجيره اي از
ستارگان خاموش
به گرد گردنه ي استخواني ات بپوسند
و مدام
بر پوستي كه انداخته اي
تف كن
كه هواي تازه ترا مسموم مي كند
جني باش
با دو چشم تراخم كرده
در سردابه اي باستاني
در كالبد كاشي ها نفوذ كن
تا پژواك مويه وار تو
مو از تن كفتار بريزاند
هواي تازه ترا مسموم مي كند
هيولا شو .... هيولا
با صورتي مسطح
و دندانه هايي دلتا شكل
كه وقتي بخندد
اشك بر قرنيه هامان
بخشكد
ان گاه از پس هر دري چهره ي چهار ضلعي را خواهي ديد
كه پيشاني اش را با خط ميخي نوشته اند
هواي تازه تو را مسموم مي كند
دست در حدقه هاي موميايي چشمانت كن
وبه جاي ان
دو خفاش خوابيده
چشم گرگ بگذار وببين
كه جهان همه تيفوسي اند
وپشت شيشه عينك هاي ماهواري شان
مردمك ها
دو هسته ي اتشينند
كه بر ظلمت سگ سايه هاي هار
تمركز كرده اند
و براي قطعه قطعه كردن تو
ساطور تيز مي كنند
مسموم هواي تازه تو را می كند 

 

درخت مقدس


پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
زمین می خشکد
زمان می ایستد
اسمان رنگ می بازد
تا ارواح دختران زنده به گور
دوباره پای ان درخت مقدس
گرداگرد هم ایند
وشب را
در شیشه ایی
گلوی کشدار هم ان قدر
بریزید
که صبح چون بومیان افریقایی
بر خلیج های خون گرفته ی زمین
بر قصند

پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
تابوت های چوبین
بر شانه های اسکلت های این گورستان
به حرکت در می ایند
ودر انتهای صفوف استخوانی شان
کودکان بریده سر
بغض های گره خورده در گلو را
از عروق پاره پاره فواره می کشند

پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
نسلی از پا برهنه گان
کارتون خوابها
وگر سنه گان
به تولید علامت سوال می پردازند
وزیر تیر چراغ برق ها
بی شمار کسانی خوابید ه اند
که در حافظه کورشان
صدای پای هزارغریبه ثبت کرده اند

 

صدا


صدای ملتهب مردیست
مرد
که انگشت اشاره اش
شاخه ی شکسته ی بیدیست در باد
ونیمه پنهانش ویرانه ایست
که جغد ها در ان لانه کرد ه اند
مردی
مرد
که فانوس هزار ساله کور
این کوچه ها را
در دست
و زخم تیغ نا ساز گار روزگار را بر رگ
پا پیاده
در مسیر مه الودی نهاده
که ساطور های برنده
و
دهان های مکنده
مدام
برای بریدن وبلعیدنش
سابه در سایه ی هم
شورید ه اند
صدا
صدای ملتهب مردیست
مرد
که تکه تکه های تنش را
در دهان دریده ی گورستان
می ریزد
تا اشباح کلاغ های خبر چین
از حفره های متعفن
هزار سردابه کهنه
طوری قار بکشند
که انگار قیامت است 

 

قاره ی خون


زمین میچرخد
مردان سربی با سرعتی سر سام اور
ذوب می شوند
جنگجویان زمین
با اسلحه هایی لیزری
سر بر دیواره هاب هزاره ی
سوم سکوت می کوبند
ودخترکان قاره های فقیر
دخیل های خود رابه بمب های خوشه ای
گره می زنند
عفریته عریان بر سر در وازه های جهنم
رجز می خواند
وخون در رگ زندگان
لخنه می بندد
مخربی

مخربی تلخ
بر بام خرابه هایی مخوف
با دست های شیمیایی
و
گام هایی اتمی که زمان را می بلعد
بر روی شانه های پلاسیده ام
ابلیسی
حلول کرده که قطره
قطره
قطره قطره
کابوسم را در می نوردد
وبر فلاتی از افیون
در خلا یک انسان
ادم
شبه ادم
میچرخم
و
می گریم
واشباح فسفرین فرشتگان را پودر میکنم
اینک
من مانده ام و تندیس رقاصه ای
که به زوزه ی سیاه باد ها
تن به رعشه وتشنج داده ام

 

برمدار هيچ

 

 زمین از منظومه ی جنگ ها بر می گشت
با اقماری ازگلوله های توپ ها
تانک ها
وسر کودکانی
که بر مدار مهیج
افتاب
می چرخیدند
ومی سوختند

هنوز
خون های گرم
طوفان های سرخی در سواحل خلیج خوک ها
بر پا کرده
بود
که.....
هوابه قیمت طلا
در ریه های منبسط درختان
می ریختند
و
زنانی که جنین های خود را با بند ناف
به دار کرده بودند
این مرثیه ی ادمیزاد است

  

 

 

 

 

 

 

مطالبی درج شده

 

 توسط نصرت درویشی در مورد زندگی و شعر عزیز کلهر 

 

چند روزي كه از درج شعر هاي عزيز كلهر در وبلاگ اين حقير مي گذرد نظرات متفاوتي بدستم رسيده است از تهران خرم آباد رشت امريكا آلمان كانادا و هلند يكي شماره تماس عزيز را از من خواسته  ديگري شماره حساب براي كمك مالي به عزيز/ديگري هر چه فحش و ناسزا در عالم بوده نثار ...... نمي دانم در شناساندن عزيز كلهر چه قصوري از من سر زده  كه اينهمه طعن ولعن .....بگذريم/ دوستاني هم بوده اند كه تشويق كرده اند وتمايل داشتند از زندگي شخصي عزيز بنويسم اعتقاد دارم با عزيز شاعر ارتباط برقرار نماييم بهتراست تا فيزيك عزيز درشعر او هرچه هراس و دلواپسي وخون و عفونت و  دمل هاي چركينوسرطان هاي بدخيم وقبرستان هاي متروك و صداي جغد هاي بد آهنگ استبه چشم مي خوردو مارا به ورطه هر چه جهنم است ميكشاند و گاه مارا در برزخ  ما بين زمين و اسمان معلق و پا در هوانگه مي داردبا اين حال عزيز را نمي شود انكار کرد ميتوان او را دوست نداشت ميتوان راحت از كنار او رد شدبدون هيچ تكفير و توهين و... او خود مي گويد

آن قدر فاسد شده ام كه بوي جهنم را از حفره هاي متعفن نگاهم مي شود استشمام كرد 

در پاسخ دوستاني كه خيلي احساساتي با پديده عزيز برخورد مي كنند توصيه من شعر هاي لطيف  دوست داشتني وملايم  سهراب سپهري است در اين وبلاگ نمي توانم عزيز را تاييد يا تكذيب كنم  چه نيازي به اين كار است

 

           تثليث: من/تو/ما.....

 

من


مثلث مرگزایی


که از اضلاع زنگ خورده ام


خون می چکد


تو


مثلث متساوی الساقیني


که ساقه ات


نه از خاک من


از خیانتت پا گرفته اند


ما دایره ی دد زده ای


که شعاع پریشانی


مان شیار دست ها یست


که این شیار ها


طول موج بلندی از شکنجه


در کارگاه اجبار است

 


مثلث تنهایی..قلعه ی فلک الافلاک
خرم اباد...

 

 


تا از


چهل شکوفه ی گیلاس


چهل قطره ی خون


نچکد


نه توخدایی ...


نه من انسان

 

 


اب و خاک را از زمین


باد وافتاب را از اسمان


و
ستاره ی سرخی را از کهکشانی دور


به عاریت گرفته ام


تا من نیز


منظومه ای خود مختار را بر مدار هیچ


بچر خانم

 

 


از دست گرگ نه

 

 


از دست انسان


به جنگل خواهم گریخت



انسان گرسنه


از گرگ گرسنه


خطر ناکتر است...

 

 

 

خون ريزي

 

به روز مرگی دچارم


به خون ریزی روح


در عذاب مکرری از سیاه باد وطاعون


به خود کرده گر فتار


واز تنم می کنم .


..ودر دهان تاریکی وهم بر انگیز

 

گورستان میریزم


تا مرگ مویه گر

 

 موهن این پیکره ی مترسگ گونه ام باشد


که هر عصر
میز بان ارواح سر گردان متروکه ترین خرابه ام


به ضیافت خونخواری در

 

 غروب پنجشنبه ها


در جمع کثیف ترین زالوها زانو می زنم


واز خودم ان قدر می خورم


که به هلاکت برسم


دیوانه وار زن می شوم


وبه روسپی خانه ای تن می دهم


که مدام فاحشه ای کور


در ان اوازی بدوی


از قبیله ای ما قبل تاریخ را

 

 در رثای تن سوزاک گر فته ام


می خواند...


ومن خون گریه می کنم ..


.نه زندانی این


گورستانم

 

با لباسی از پوست سوخته دختری خود فروش


که مدام نفرین نامه می خواند


وتن در مذاب اجساد عفونی تغسیل می دهد ....


....... صبح


ان قدر فاسد شد ه ام


که بوی جهنم را

 

از حفر ه های متعفن نگاهم می شود

 


استشمام کرد...

 

 


شب ملاقات با ...کلیماندا


عجوزه ای که از رگ گردن من خون می خورد

 

 

 

 

 

                     

چراغم در اين خانه مي سوزد

 

بخش شعر عزيز كلهر كم كم دارد پر بار مي شود بسيار خوشحال و خرسندم كه اين بخش  تا اين حد مورد توجه قرار گرفته است نظرات موافقين و مخالفين شعر عزيز كلهر را به فال نيك مي گيرم

راستش را بخواهيد مايل بودم و قلقلك مي شدم كه اين قسمت به چالش كشيده شود

اين بخش را در نيمه اول ارديبهشت به وبلاگ اضافه مي كنم تاكنون در سه نوبت اضافات صورت گرفته و اصرار داشته ام همگي در يك پست قرار گيرندتا كاربر دچار سردرگمي نشود

نظرات زيادي بدستم رسيده متاسفانه برخي كاربران دور از ملاحظه و خارج از نزاكت و ادب

مطالبي را مي نويسند كه مجبور ميشوم براي حفظ احترام و شخصيت افراد آنها را درج ننمايم

يكي از زيباترين و شيواترين نظر ها نوشته سركار خانم آتوسا رحمتي است

جالب است بدانيد در بين كامنت ها نوشته شخص آقاي عزيز كلهر به چشم مي خورد

ضمن استقبال از نوشته هاي كاربران محترم كه بر من منت مي گذارند

از شما دعوت مي كنم نوشته سركار خانم آتوسا رحمتي و نوشته عزيز كلهر را بخوانيد

 

 

                        

 

 

برای عزیز کلهر  

 

امروز، درست همین امروز من تمام شدم پیش پای همه تان که بیایید

 

و بر این جنازه متعفن بو داده لعن کنید

 

من تمام شدم از حسرت تنهایی مردی که بزرگ میاندیشد

 

و به همان سان دورترها میرود سرش را به لاک تنهاییش فرو میبرد

 

اشک میریزد، بغض میکند، اشک میریزد....

 

نه، گمان نمیکنم حکایت آی آدم ها باشد اینجا درست وسط گرداب است

 

دستی از دور نیست اینجا خود آتش است مغز سرخ آتش

 

و عزیز کلهر ......

 

که اتفاقا دوست میدارمش

 

و این تصادفی ترین حقیقتی است که به چشمم می آید

 

ومن بی محابا اندیشه ام رابه مرگ ، مرگ نازنین پیوند میدهم

 

تا به حیات دوست داشتنی امروزم وسوسه نشوم

 

نگاهی پر از زخم در متن که نه در حاشیه

 

با ابروانی نه درهم که گشوده

 

و این تناقض حس ها مرا دیوانه میکند

 

میخندد این مرگ، خنده هم دارد و شاید تباهی آدمها به هنگام  زندگی

 

پر از گریه های ناتمام نوزادی پر عصب که به تاراج رفته میبیند

 

وابستگیهایش را و بازهم کورمال کورمال پی بستگی

 

به من ، تو، ما،در حقیقت دلتنگی های یک عمرش بی همه !

 

هلا، هذیانا، سکوتا و آری الا ای تمام مجردات عالم!!

 

برای هم صدایی با عزیز چه کم داریم ما؟

 

و عزیز با خویش چه میکند ؟

 

و ما با شعر عزیز؟

 

و شعر عزیز با  ریشه های زمین؟

 

من در پس التهابی سرخ به او می اندیشم

 

و هراسناک از تمام پایانی که میتواند داشته باشد

 

دست اندیشه ام را رو میکنم

 

و باز منم و خلوتی ، ازدحامی از اندیشه های مذاب کج و کوله

 

که بارشان به منزل هم نرسد منزلتی عظیم یافته اند!

 

ذهن پرسشگر و دردجوی عزیز از پس اینهمه سوال هستی

 

سخت جان به در د میبرد و آینه میشود عزیز

 

از دردهایی که من تو اصولا ما به آنها حتی فکر هم نمیکنیم

 

و در نا خود اگاه خویش هم نمی یابیمشان

 

این پایان نگرش مرگ آور حیاتست وبراستی مگر جز اینست؟

 

من، تو، میزییم

 

در کنار هم و هزاران مایل و کیلومتر و فرسنگ دور از هم

 

کسی اعتراضی ندارد؟

 

اینجا دادگاه آخرست موکل ها حرفی ندارند؟

 

به حکم زندگی به زندان میدهند تمام خواسته های بلندمان را

 

برای پیشگیری از خودکشی

 

برای به تعویق انداختن حیات مرگبارمان

 

چشمانمان را بسته اند و ما سرخوشانه پوزخند میزنیم

 

که ای آقا عجب حوصله ای داری بنشین زندگیت را بکن

 

اصلا به تو چه که هوای بارانی سهم شمالی هاست

 

و عطش نصیب ما جنوبی ها؟

 

اینجا مردانه  مرگ را زیسته است عزیز!

 

و این سیریست که کسی به دست خویش کمتر و دیرتر میرود...

 

  

 

آتوسا رحمتی

 

 

 

 

 

پیام عزیز کلهر به سایت نصرت درویشی

 

اقای نصرت درویشی

 

امروز به دیدن سایت شما امدم بنده ناچیز ترینم و نظرات را خواندم ای کاش فحاشی های دیگران را منعکس می کردی من با تمام وجودم از شما که منو ناچیزو جزیی از فرهنگ این مرز و بوم می دانی تشکر می کنم اما فراموش نکنیدعزیز کلهر فاجعه ای بزرگ در دل دارد که فاش نمی کند خون گریسته است تا به اینجا رسیدهعزیز کلهر در تاریکی گورستان می نشیند بر مزار گذشتگان در خلوت وهم برانگیز می سراید و روزی از میان شما پر می کشداما یک چیز باقی می ماند که ان هم شعر است همین دور بریهای من: خبر مرگ من را در سایت ها زدند

 اتریش ناهید باقری به پوران فرخزاد زنگ زد و از نگرانی در امد از فنلاند اقای ظریفی به همه ی افغان ها خبر داد که برای من سوگواره بگیرندالمان نگران شد ند و در سایت

 مانیها در ج کردو خبر صحت ان را خواستم  راحله ی یار در بن نیز به انجمن های ایرانی اعلام خبر نموداما... در این شهر نه مرا می شناسند نه از من خبری هست عزیز کلهر موجود بی پناهی بیش نیست از اینکه این ناچیز را حساب کرده ای و وقت برایش گذاشتی ممنونم باز هم سر می زنم  برادر بی روزی و روزن تو عزیز كلهر

 

 

 

نكاتي در ياد داشت عزيز كلهر هست كه يكي از آن هزاران دليلي است كه شعر عزيز را نمي پسندم در برابر هزاران دليلي كه شعر عزيز را مي پسندم نگاهي هر چندگذرا، به اين نكات ضروري به نظر مي رسد مردم لرستان ،اين قوم بزرگ ونجيب اينك با داشتن فرزنداني با سواد، متخصص در زمينه هاي مختلف سهم خود را در راه اعتلاي فرهنگ وهنر و تكنولوژي

به جهانيان نشان مي دهنددر سايت ها و وبلاگ هاي گوناگون اگر جستجو نماييم

شاهد حضور قدرتمند و فخر آفرين مردم لرستان در عرصه هاي مختلف دانش بشري هستيم

فرزندان لرستان با غرور و شهامت نام لرستان را در سراسر دنيا به ثبت مي رسانند و مايه افتخار و سربلندي اين قوم بزرگ ميشونددر اين بين افرادي خواسته يا ناخواسته ،اين گوهر گرانسنگ را اين سرمايه عظيم انساني را مورد هجوم قرار مي دهنددر خصوص افرادي كه آگاهانه به اين كار بيهوده وعبث دست مي زنندحرفي نيست،روي سخنم با كساني است كه با رفتارنادرست

كلام وگفتار بدون انديشه ،سعي در مخدوش نمودن چهره تابناك و جاودانه قوم لر دارند

اين حقير بنا به مقتضيات وعلاقمندي به هنر و ادبيات و شعردرسايت ها و وبلاگ هاي مختلف هنري و فرهنگي به دنبال مطالبي در خور وبگردي مي كنم در اين گشت وگذار ها سايت هايي كه مشخص است در خارج كشور هستند،اما مدير سايت ها ايراني است برخوردم و مطلبي از عزيز كلهر ديدم بسياري از اين سايت ها قابل استفاده ومورد اعتماد هستند داراي پتانسيل و كارامدي فراواني هستند ودور از هر پيش داوري در مورد مديران اين سايت ها بايد بگويم خيلي هم پيشرو هستند از راه دور دستشان را مي فشارم وبرايشان آرزوي سلامت و دوام و ارتقا دارم اما ...

با كمال تاسف مطلبي در يكي از سايت ها از قول عزيز كلهر ديدم و از زبان عزیز کلهر اراجیفی  سرهم کرده بود شان ومقام والاي يك انسان آزاده را حفظ نكرده بوددر تماس های مکرری که با عزیز کلهر داشتم و توضیحاتی که عزیز کلهر دادند مرا بر آن واداشت که در این باره موضع گیری نماییم و در اولین اقدام همراه و همصدا با عزیز کلهر به سایت خاطی اعتراض نمودیم

که نوشته های مسخره را پاک نماید این نوشته ها جعلی بوده و از ذهن یک بیمار و عقده ای

سرچشمه گرفته بود و چند نکته خطاب به دوست گرامی ام عزیز کلهر 

دوست من ! 

 

 

فكر نمي كنم در جهان كسي به اندازه اين حقير وقت و انرژي براي شناساندن و انتقال انديشه هاي تو ،صرف كرده باشدو اين كارم تداوم خواهد يافت،تو اگر بخواهي يا نخواهي حاصل انديشه هاي تو چه سياه و تباهي وچه سپيد و نور و روشنايي،در هر حال وبلاگ بنده كامل در اختيار توست شاعران وهنرمندان سرفراز ،زيبنده ايران ولرستان سرفراز است چراغت در اين خانه بسوزد

شعر تو تلخ وگس است

شعر تو سياه و زخم خورده است

شعر تو گورستاني و بد خيم است

در شعر تو مظلوميت قوم لر را نمي بينم

در شعر تو نعر ه جانانه نمي بينم

تلخي و سياهي شعر تو اگر فلسفي است

خیلی وقت ها قابل دفاع نیست 

 

 

دوست گرامي !  شاعر گورستان هاي تاريخ ! 

 

 

از من رنجيده نباش ! نيك ميداني شلاقي كه از روبرو بر صورت تو مي زنم

بهتر و پسنديده تر از خنجري است كه از پشت سر بر تو وارد آورم

من نيز چون تو پاي حصار بلند فلك الافلاك در انديشه لرستاني سرفراز و آباد هستم

چراغم دراين خانه مي سوزد

چراغم دراين خانه ميسوزد

و اصرار دارم چراغم دراين خانه بسوزد بقول آن شاعر بزرگوار كوچه

من اينجا عاشق اين خاك اگر آلوده يا پاكم

من اينجا تا نفس باقيست مي مانم 

دوست ارجمند !

ديگران را دوست بدار

تا تو را دوست بدارند

عشق را زخمي نكن

 عشق زخمي را مرهم گذار

 

   نصرت درويشي /نيمه اول ارديبهشت ۱۳۸۶

 

فصلي از اين ياد داشت را سفيد مي گذارم

براي دفاع عزيز كلهر و دوستداران شعر او           

|+| نوشته شده توسط انجمن ادبی مولانا در Wed 5 Nov 2008 ساعت 11:27 PM |